مرادریاب

عاشقانه هاوشکستنها

تبلیغات تبلیغات

نوشته

چقدر خوبه که رو نوشته هامون قضاوت میشیم... وقتی مینویسی همه حس های تو درگیر نوشته اند ... میتونی پاکشون کنی و جان جملتو عوض کنی ... میتونی موضوع انتخاب کنی و بال و پرش بدی ... میشه کلی جمله ناب عاریه گرفت ... صفحه سفید جهان افکار ماست فقط باید خط خطیش کنی ... میتونی شادی ورق بزنی وغم و تجربه کنی ..بسته به حال دلت... میتونی دنیارو جای بهتری کنی .یا بالعکس... فکر میکنم نوشته ها نیاز به روانشناسی ندارند چون خود نشان میدهند سر دروون...
ادامه مطلب

باوردارم

خودمو قراره به کی ثابت کنم که به در و دیوار میزنم... وقتی خودم ذوقمو روح نوازشگرمو احساس نابمو یکی یدونه بودنمو باور ندارممممم... باورش خیلی راحته که روح و روانمم مثل اثر انگشتام خاص وبی بدیله پس چرا باورش ندارمممم... اینکه ازت بت می‌سازم که دنیا نظیرش رو ندیده اما خودم دم به دم کوچکتر ومظلوم تر میشم دلیلش باورهای غلط خودمه ... اینجا هرگز از آدمای هیچ نه میراثی میماند نه یادگاری ... پس اگر ازت خدا هم که ساخته باشم از باغ ابادت سیبی سهم من نیست و اخراج از
ادامه مطلب

چهارشنبه سوری

عجب شبی شد ... حالم خوبه ... رفیق دیرینم به کمکم آمده وخراب دارم بدیدن چهارشنبه سوری بچه های ارومیه میرم ... با خاطره چهارشنبه سوری های شهر خودم ...جالبه که تفاوت چندانی نیست ... همه دنبال مظهر پاکیند .سوزاندن همه تلخی‌های گذشته و پاک شدن از تلخی‌های گذشته ... اما اینجا هم بمبهاو ترقه ها بیداد میکنند و به خاطرم میارند همه اینها نمادند و واقعیت فقط منم که باید افکارم را از دردها جدا و به زیباییها پیوند بزنم ...
ادامه مطلب

شهر من

دلم واسه شیرازوم تنگ شده ... مدتیه ماموریت تو شهرای شمال غربی ایرانمونم... نمی‌دونم چرا فکر کنم واسه دایره امنمون که همش درگیر شهر ودیار خودمونیم... واقعا ایران سرای منه اما شیراز یه جور دیگه ... دلم واسه مستی های آخر شب بابا کوهی تنگ شده ... دلم واسه پیاده روی دراک ...شب نشینی هاش ...آدمایی که ندیدیشون اما انگارسالهاست میشناسیشون... تعارف نزده پایه حال خوبیت میشن و خاطره میسازن و محو میشن ... غریبه های که جونت شدن واشناهایی که کج دار مربض باهاتن...
ادامه مطلب

خوب ببین

یه رفیق قدیمی خیلی عزیز بهم میگفت ما تا اینجا زندگی خیلی درد کشیدیم پس تنها انتقامی که میتونبم ازش بگیربم شاد بودنه... کاش بودی و میدیدی که از درو دیوار جوری باران درد نازل میکنن که با هزاران اموزشی که دیدم و دوره های که رفتم حتی نمبتونم دقیقه ای افکارم گمراه کنم چه رسد به شادمانی... ناخوداگاهم جوری قلاب شده به درد که هر ماهی شادی رو قیل اینکه یه قلابم برسه به ورطه ماتم عزیزانش مینشاند ... کجای که ببینی گره پیشانیم طعنه میزنه موجهای دریا تو به روز
ادامه مطلب

گاهی بد نیست

گاهی بد نیست یادمون بره دردای خودمون وبا همه دل شکستگی به دوستامون و عزیزامون بگیم که نه این دنیا قشنگتر از اونه که من فکر میکنم ... بگیم که بر خلاف جریان رودخونه شنا کن این پشت همه چیز قشنگه با اینکه میدونی تنها قشنگیه این ور دویدن و نرسیدنه ... جملات زرد و انگیزشی حتی اگه دروغ وکلیشه ای باشند میتونند تو روزای سرد و طوفانی یکی رو به امید یه روز گرم صبورتر و جسورتر کنند ... من اگه تلخم و جام زهر میتونم واسه مهمون دلخونم سرسوزن شیرینی مثقالی ذوق یه کوله مهر
ادامه مطلب

میگذرد

نمبدونم چرا وقتی حال من خرابه باید خراب شم رو بقیه... چرا داغون بودنم باید بالا بیارم رو عزبزانم ... چرا به اشتراک گذاشتم همه حرصمو ... جز ابنکه حال اونارم گرفتم ... حالا که زورم به روزگار نمیچربه چرا تو خلوت خودم هوار نمبکنم و تو تنهاببم داد نمبزنم... من که میدونم اونا هم حال دلشون خوب نیست ..چرا بقیه باید جورتو بکشند ... زندگی همین قدر بیرحمه اگه هضمش نکردم و عادت نکردم مقصر خودمم ... اره یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم...
ادامه مطلب

نگاهی به گذشته

داشتم به پستای قدیمیم نگاه میکردم تنها چیزی که از این کاووش به دست اوردم علاقم به شعر و ادبیات که طی این سالیان رنگ نباخته ... همه اون تلخیا فراموش شده و از خوشیا فقط یه لبخند ریزی بر لبم نقش میبندد... انگاری من سابق رو خوب نمیشناسم ... چون من اونقدر تو کوران روزگار چون اهن گداخته بر سرم پتگ بیرحم تجربه دیدم که اون جوان بیست ساله عشق هیجان رو نه که نمیشنایم .نمیخواهم که بشناسم... اری میراث من درد است .درد فهمیدن...
ادامه مطلب

دیوونه بازی

عجب هوای شده از اونا که حال خوبارودیوونه میکنه ... نم نم بارون صدای فریاد آسمون چاره ای نیست باید به جام می پناه ببرم... چرا نمیشه با قطرات باران رقصیدو شبیه گلبرگای مغرور به زیر چتر پناه می‌بریم... ما که تشنه بارونیم ودر آرزوی اون .چرا نمی‌تونیم زیر بارون باتنی خیس فریاد بزنیم و دلتنگیارو به آب بسپاریم... حال دل نمیبنی همه شادند حتی گدای سر کوچه.همین یکدم با من مهربان باش ودریا دل ... یه امروز همان کودک بازیگوش دیروز باش .آهای بارون یه امروز تو هم چون من
ادامه مطلب

سفر کاری

یه سفر کاری داشتم به ارومیه.. دیروز دریاچه ارومیه رو بعد از چندین سال دوباره دیدم ... بخاطر بارون کنار پل یه کمی آب هست اما از اون صلابت و عظمت هیچ خبری نیست... کوهای سمت ترکیه سفید پوش سنگین و سمت خودمون خبری نیست اما سرما بیداد میکند نه تنها از برف خبری نیست از مهر و محبت دوستان قدیمی هم خبری نیست... ارمغان بیداداینجارا هم درنوردیده دوستان را بیشتر آواره ترکیه کرده و جامانده ها هم در اندیشه رفتنن...
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها